وقتی منابع انسانی دیگر فقط «حمایت» نیست

روایت یک مدیر HR از ساختن سازمانی که از آشوب قوی‌تر می‌شود​

 

صبحی که خبر از بحران می داد

صبح یکی از همان روزهایی بود که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، اما از هوا می‌فهمی که قرار نیست روز معمولی‌ای باشد. از پنجره اتاقم، شهر شبیه همیشه بود؛ خیابان‌ها شلوغ، آدم‌ها در رفت‌وآمد، پیام‌ها روی گوشی یکی‌یکی می‌آمدند. اما در شرکت، سکوتی بود که من سال‌ها در منابع انسانی یاد گرفته‌ام از آن بترسم. سکوت قبل از خبر.
چند دقیقه بعد، اولین تماس آمد. یکی از مدیران گفت تعدادی از کارکنان از وضعیت معیشتی‌شان ناراضی‌اند و احتمال دارد تا ظهر اعتراض داخلی شکل بگیرد. تماس دوم از واحد مالی بود؛ خبر از جهش تازه قیمت‌ها و نگرانی درباره اصلاح حقوق‌ها می‌داد. تماس سوم از عملیات: اگر شرایط شهر بدتر شود، احتمال تعطیلی اجباری شرکت وجود دارد. کمی بعد، مدیرعامل وارد اتاقم شد و فقط یک جمله گفت: «اگر تا دو هفته آینده اوضاع از کنترل خارج شود، آیا سازمان ما دوام می‌آورد؟»
من سال‌ها در منابع انسانی کار کرده بودم و می‌دانستم سؤال واقعی او این نبود که آیا می‌توانیم چند روز را somehow سر کنیم. سؤال واقعی این بود که آیا ما فقط برای روزهای آرام طراحی شده‌ایم یا برای روزهای سخت هم معنا داریم. آن لحظه فهمیدم که مسئله ما دیگر «تاب‌آوری» نیست. تاب‌آوری یعنی بعد از فشار، به وضعیت قبلی برگردیم. اما وقتی خودِ وضعیت قبلی شکننده بوده، برگشتن به آن چه ارزشی دارد؟ ما باید چیزی بیشتر از دوام آوردن می‌ساختیم. باید به جایی می‌رسیدیم که از آشوب، از فشار، از بی‌ثباتی، چیزی یاد بگیریم و حتی قوی‌تر شویم.
مدتی قبل مقاله‌ای خوانده بودم با عنوان Mathematical Definition, Mapping, and Detection of (Anti)Fragility که در آن پادشکنندگی نه به‌عنوان یک شعار انگیزشی، بلکه به‌عنوان یک منطق دقیق توضیح داده می‌شد: بعضی سیستم‌ها از نوسان و شوک آسیب می‌بینند، بعضی فقط دوام می‌آورند، و بعضی دیگر از همان نوسان سود می‌برند و بهتر می‌شوند. همان روز فهمیدم مسئله منابع انسانی ما همین است. ما سال‌ها تلاش کرده بودیم سازمان را آرام، منظم، قابل پیش‌بینی و بدون اصطکاک نگه داریم؛ اما در عمل، همین نظم ظاهری ما را برای روزهای واقعیِ زندگی آماده نکرده بود.

اولین نشانه ترک سازمان


اولین نشانه را همان هفته دیدم. هنوز خبر اعتراض داخلی قطعی نشده بود که چند نفر از نیروهای کلیدی شروع کردند به پیام دادن؛ نه لزوماً برای استعفا، بلکه برای پرسیدن اینکه «آیا قرار است حقوق‌ها اصلاح شود؟»، «اگر شرکت تعطیل شود چه؟»، «اگر پروژه‌ها متوقف شوند چه بلایی سر ما می‌آید؟». سؤالات‌شان فقط درباره پول نبود. درباره امنیت بود، درباره آینده بود، درباره اعتمادی بود که اگر یک بار آسیب ببیند، دیگر به این راحتی برنمی‌گردد. من آن روز برای اولین بار به‌وضوح دیدم که سیستم منابع انسانی ما چقدر به آرامش وابسته است. کافی بود تورم کمی شدیدتر شود، خیابان کمی ناآرام‌تر شود، یا شایعه تعطیلی اجباری دهان‌به‌دهان بچرخد؛ ناگهان تمام آن چیزی که ما «فرهنگ سازمانی» می‌نامیدیم، مثل شیشه نازک شروع می‌کرد به ترک خوردن.
در جلسه عصر با مدیران واحدها، هر کس پیشنهاد خودش را داشت. یکی می‌گفت باید سریع یک پیام آرام‌کننده به همه بدهیم. دیگری می‌گفت اصلاً نباید درباره خطرها حرف بزنیم، چون باعث ترس بیشتر می‌شود. مدیر مالی می‌گفت الان وقت کنترل هزینه است و هر قولی درباره افزایش مزایا می‌تواند خطرناک باشد. مدیر عملیات می‌گفت شاید بهتر باشد برای چند روز دورکاری کامل اجرا شود. من همه را می‌شنیدم، اما در ذهنم فقط یک تصویر می‌چرخید: ما داشتیم با یک مسئله ساختاری، رفتاری کاملاً موقتی می‌کردیم. مثل این بود که سقف خانه ترک برداشته و ما درباره رنگ پرده‌ها حرف بزنیم.

منابع انسانی فقط برای آرام نگه داشتن نیست


منابع انسانی در خیلی از سازمان‌ها به‌اشتباه به واحدی تبدیل شده که باید «آرامش را حفظ کند». انگار مأموریت HR این است که همه چیز را نرم کند، تنش را کم کند، اعتراض را مدیریت کند، و بین کارکنان و مدیریت نوعی آتش‌بس برقرار نگه دارد. اما واقعیت این است که اگر سازمان در برابر شوک‌های اجتماعی، اقتصادی و درون‌سازمانی به‌راحتی به‌هم می‌ریزد، مشکل فقط از کمبود آرامش نیست؛ مشکل از نوع طراحی است. سازمانی که فقط در روزهای باثبات خوب کار می‌کند، سازمان موفقی نیست؛ فقط سازمانی است که هنوز آزمون واقعی‌اش فرا نرسیده.
چند روز بعد، اعتراض داخلی واقعاً شکل گرفت. نه به شکل شورش، نه به شکل اعتصاب سراسری، بلکه به همان صورت فرساینده‌ای که برای مدیر منابع انسانی از هر انفجاری سخت‌تر است: گروه‌های کوچک، حرف‌های درگوشی، بی‌اعتمادی آرام، درخواست‌های پراکنده، خشم‌های کنترل‌شده، نگاه‌هایی که دیگر مثل قبل نیست. کارکنان می‌خواستند بدانند چرا شرکت در برابر تورم این‌قدر کند عمل می‌کند. برخی می‌گفتند فشار کاری بالا رفته اما قدرت خرید پایین آمده. بعضی‌ها نگران بودند که اگر شرایط بحرانی‌تر شود، شرکت اول از همه به سراغ تعدیل نیرو برود. و بعضی‌ها اصلاً چیزی نمی‌گفتند؛ فقط سکوت کرده بودند، و من خوب می‌دانستم که سکوت در منابع انسانی گاهی از اعتراض بلندتر است.

وقتی یک مدیر کلیدی می رود

 

در همان روزها، یک اتفاق دیگر هم افتاد. یکی از مدیران کلیدی ما که سال‌ها ستون اصلی یکی از تیم‌ها بود، خبر داد که قصد رفتن دارد. دلیلش فقط حقوق نبود؛ خستگی، بی‌اعتمادی به آینده، فشار مستمر و احساس فرسودگی هم در تصمیمش نقش داشت. وقتی این خبر را شنیدم، فهمیدم ما با یک مسئله کلاسیک روبه‌رو هستیم: سازمانی که به چند نفر کلیدی بیش از حد وابسته است، در ظاهر قدرتمند به‌نظر می‌رسد، اما در واقع شکننده است. تا وقتی همه‌چیز خوب است، این وابستگی دیده نمی‌شود. اما در لحظه بحران، همان افراد کلیدی به نقاط شکست تبدیل می‌شوند. اگر یکی برود، فقط یک صندلی خالی نمی‌شود؛ یک شبکه از اعتماد، دانش، تصمیم‌گیری و ثبات روانی هم همراه او می‌لرزد.
من آن شب تا دیر وقت در شرکت ماندم. نه برای تنظیم بخشنامه، نه برای نوشتن بیانیه، نه برای طراحی فرم نظرسنجی. فقط نشستم و همه چیز را دوباره نگاه کردم. به پرونده‌های استخدام، به گزارش‌های خروج، به مصاحبه‌های ماندگاری، به لیست جانشین‌ها، به شکایت‌های ثبت‌شده و حتی به حرف‌هایی که هیچ‌وقت رسمی ثبت نشده بودند. کم‌کم الگوی روشنی جلوی چشمم شکل گرفت: ما سال‌ها فکر می‌کردیم اگر سیستم‌مان منظم‌تر، کنترل‌شده‌تر و استانداردتر شود، امن‌تر می‌شویم. اما این امنیت، امنیتِ کاغذی بود. مثل ساختمانی که در هوای خوب بی‌نقص است، اما اولین لرزش کافی است تا بفهمی سازه برای واقعیت ساخته نشده.

از حفظ تعادل تا طراحی پادشکنندگی


صبح روز بعد تصمیم گرفتم رویکردمان را عوض کنیم. نه با شعار، نه با یک کمپین فرهنگی فانتزی، نه با چند جمله الهام‌بخش در جلسات Town Hall. ما باید سازمان را طوری بازطراحی می‌کردیم که از نوسان فقط ضربه نخورد، بلکه از آن اطلاعات، یادگیری و قدرت بگیرد. اینجا بود که برای من نقش منابع انسانی از «حفظ تعادل» به «طراحی پادشکنندگی» تغییر کرد.
اول از همه سراغ وابستگی‌ها رفتیم. از خودمان پرسیدیم:

 فلان مدیر فردا نباشد چه می‌شود؟

به‌خاطر تعطیلی اجباری، بخشی از عملیات یک هفته از دسترس خارج شود چه می‌شود ؟

 به‌دلیل تورم، موج استعفا در چند تیم راه بیفتد چه می‌شود؟

 در فضای اجتماعی بیرون، تنش بالا برود و روحیه کارکنان فرو بریزد چه می‌شود؟

این سؤال‌ها ترسناک بودند، اما برای اولین بار ما را وادار کردند به جای نگاه کردن به «میانگین‌ها»، به «بدترین سناریوهای واقعی» نگاه کنیم. پیش از آن، ما به نرخ کلی ماندگاری، میانگین رضایت، یا درصد تحقق KPIها نگاه می‌کردیم. حالا می‌خواستیم بدانیم در بدترین روز سازمان چه بر سر ما می‌آید. و همین تغییر زاویه دید، همه چیز را عوض کرد.
در گام بعد، مسیرهای شغلی را بازنگری کردیم. سال‌ها ساختار رشد ما شبیه یک راه‌پله عمودی بود: هر کس باید در مسیر مشخص خودش بالا می‌رفت و اگر جایی گیر می‌کرد، احساس شکست می‌کرد. اما در شرایط ناپایدار، ساختار خطی خطرناک است. ما شروع کردیم به ساختن مسیرهای جانبی، نقش‌های ترکیبی، آموزش‌های بین‌وظیفه‌ای و فرصت‌های جابه‌جایی داخلی. می‌خواستیم اگر یک تیم زیر فشار رفت، افراد بتوانند در جای دیگری مؤثر شوند. اگر یک پروژه متوقف شد، آدم‌ها معطل نمانند. اگر یک مدیر رفت، تیمش معلق نماند. این فقط یک برنامه توسعه منابع انسانی نبود؛ نوعی واکسیناسیون سازمانی بود. هر مهارت تازه، هر امکان جابه‌جایی، هر شناخت از نقش‌های دیگر، یک لایه از شکنندگی سازمان را کم می‌کرد.

گفتگو به جای سرکوب اعتراض


همزمان، شیوه مواجهه با اعتراض داخلی را هم عوض کردیم. قبل‌تر معمولاً تلاش می‌کردیم اعتراض‌ها را زود آرام کنیم، کانالیزه کنیم، و به نقطه بی‌صدایی برسانیم. اما حالا فهمیده بودم سازمانی که هیچ اصطکاکی در آن دیده نمی‌شود، الزاماً سالم نیست؛ شاید فقط یاد گرفته مسئله‌هایش را پنهان کند تا یک روز در بدترین زمان ممکن منفجر شوند. به‌جای سرکوب یا آرایش‌کردن مسئله، فضاهایی برای گفت‌وگوی واقعی ایجاد کردیم. جلسات کوچکی بدون حضور سلسله‌مراتب رسمی گذاشتیم، مدیران را آموزش دادیم که واکنش تدافعی نداشته باشند، و مهم‌تر از همه، نشان دادیم که شنیدن اعتراض لزوماً به معنی تهدید نیست. بعضی از تلخ‌ترین حرف‌هایی که در آن جلسات شنیدم، در عین حال مفیدترین داده‌هایی بودند که طی سال‌ها از سازمان گرفته بودم. آن حرف‌ها به ما نشان دادند کجاها فقط روی کاغذ خوب به‌نظر می‌رسیم.
تورم همچنان فشار می‌آورد و معجزه‌ای هم در کار نبود. ما نمی‌توانستیم با یک حرکت همه شکاف‌های مالی را پر کنیم. اما تفاوت بزرگ این بود که دیگر فقط دنبال «خاموش کردن آتش» نبودیم. بسته‌های حمایتی را طوری طراحی کردیم که انعطاف‌پذیر باشند، گفت‌وگو درباره جبران خدمات را شفاف‌تر کردیم، و در کنار آن تلاش کردیم معنا و کرامت رابطه کاری را حفظ کنیم. چون در بحران، کارکنان فقط پول نمی‌خواهند؛ می‌خواهند احساس نکنند که اولین متغیر قابل حذف‌اند. گاهی حتی اگر نتوانی بهترین افزایش حقوق را بدهی، می‌توانی با صداقت، پیش‌بینی‌پذیری، و احترام، بخشی از بی‌ثباتی روانی را کم کنی. و این کم نیست.

سازمانی که از بحران یاد می گیرد


یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که آن دوره یاد گرفتیم این بود که نباید همه چیز را به مدل‌ها سپرد. ما برای جذب، ارزیابی، نگهداشت و پیش‌بینی ترک خدمت، ابزارها و الگوهای مختلف داشتیم. اما بحران به ما نشان داد که مدل‌ها فقط تا جایی مفیدند که جهان شبیه فرض‌های آن‌ها رفتار کند. وقتی جنگ، اعتراض، جهش قیمتی، تعطیلی اجباری، قطع‌ووصلی عملیات یا فرسودگی جمعی وارد میدان می‌شود، خطای مدل خودش را نشان می‌دهد. این خطا نه به این معنی است که داده‌ها بی‌فایده‌اند، بلکه یعنی نباید هیچ‌وقت به داده به‌عنوان قطعیت تکیه کرد. سازمان پادشکننده سازمانی نیست که خطا نکند؛ سازمانی است که خطای پیش‌بینی، آن را نابود نکند.
برای همین، در استخدام هم نگاه‌مان تغییر کرد. قبلاً بیش از حد به تطابق کامل با شرح شغل و سابقه مشابه اهمیت می‌دادیم. حالا بیشتر به سراغ کسانی می‌رفتیم که ظرفیت یادگیری در وضعیت‌های مبهم، توان سازگاری، و قدرت کار در شرایط ناپایدار را داشته باشند. به جای اینکه فقط بپرسیم «این فرد قبلاً همین کار را کرده؟» می‌پرسیدیم «اگر فردا زمین بازی عوض شد، آیا این آدم می‌تواند دوباره خودش را بسازد؟» این تفاوت ظاهراً کوچک، در عمل جهت کل استخدام را تغییر داد. ما کمتر دنبال اطمینان کاذب رفتیم و بیشتر دنبال ظرفیت رشد در ابهام.
چند ماه بعد، هنوز جهان بیرون آرام نشده بود. فشار اقتصادی بود، خبرهای نگران‌کننده بود، گاهی زمزمه اعتراض‌ها بالا می‌گرفت، گاهی محدودیت‌های بیرونی کار را مختل می‌کرد، و هنوز هم هر هفته یک مسئله تازه از جایی سر باز می‌کرد. اما سازمان ما دیگر مثل قبل واکنش نشان نمی‌داد. حالا وقتی تنش بالا می‌رفت، فقط نشانه آسیب نبود؛ نشانه‌ای هم بود برای اینکه بفهمیم کجا باید اصلاح کنیم. وقتی یک تیم دچار فرسودگی می‌شد، آن را به‌عنوان خطای شخصی مدیرش نمی‌دیدیم، بلکه به‌عنوان هشدار طراحی سازمانی می‌خواندیم. وقتی یک نفر می‌رفت، فقط دنبال جایگزین فوری نبودیم؛ می‌پرسیدیم چرا این خروج تا این حد برای ما دردناک شد و چه چیزی باید در ساختار دانشی یا مدیریتی تغییر کند. وقتی درون شرکت اعتراض شکل می‌گرفت، فقط به‌دنبال فروکش کردنش نبودیم؛ بررسی می‌کردیم این انرژی از کجا آمده و چه چیزی در زیر پوست سازمان مدت‌هاست شنیده نشده.
راستش را بخواهید، منابع انسانی در روزهای بحران زیباتر نمی‌شود؛ واقعی‌تر می‌شود. در روزهای آرام، می‌توانی با فرم‌ها و سیاست‌ها و تقویم‌ها اداره‌اش کنی. اما در روزهایی که جنگ در منطقه سایه می‌اندازد، شهر ملتهب است، تورم نفس آدم‌ها را گرفته، تعطیلی اجباری محتمل است، و کارکنان بین ماندن و رفتن مرددند، تازه معلوم می‌شود HR واقعاً چه کاره است. اگر منابع انسانی فقط واحد رفاه و استخدام و ارزیابی باشد، در بحران له می‌شود. اما اگر نقش خودش را به‌عنوان معمار ظرفیت سازمان برای زیستن در ناپایداری بشناسد، می‌تواند از دل همان فشار، سازمانی هوشمندتر، منعطف‌تر و انسانی‌تر بسازد.

رشد در دل آشوب 


امروز اگر از من بپرسند مهم‌ترین تغییر ذهنی‌ات چه بود، می‌گویم این بود که دیگر موفقیت HR را با آرام بودن فضای شرکت نمی‌سنجم. سکوت همیشه نشانه سلامت نیست. ثبات همیشه فضیلت نیست. نبود تنش همیشه خبر خوب نیست. موفقیت واقعی وقتی است که سازمان بتواند زیر فشار، بدون فروپاشی اخلاقی و عملیاتی، خودش را بازآرایی کند. وقتی با هر شوک، فقط زخمی نشود، بلکه چیزی هم یاد بگیرد. وقتی آینده نامطمئن، فقط تهدید نباشد؛ میدان پرورش ظرفیت‌های تازه هم باشد.
ما هنوز کامل نیستیم. هنوز هم ممکن است با شوکی غافلگیر شویم. هنوز هم بعضی وابستگی‌ها را نتوانسته‌ایم کم کنیم. هنوز هم در برابر فشار معیشتی کارکنان، محدودیت داریم. اما تفاوت امروز با گذشته این است که دیگر هدف‌مان فقط نجات پیدا کردن از بحران بعدی نیست. هدف‌مان ساختن سازمانی است که از بحران، سواد بیشتری به‌دست آورد؛ از نوسان، بینش؛ از فشار، مهارت؛ و از بی‌ثباتی، نوعی بلوغ.
اگر بخواهم تجربه این ماه‌ها را در یک جمله خلاصه کنم، این است: سازمان‌ها نباید فقط برای دوام آوردن طراحی شوند؛ باید طوری طراحی شوند که از آشوب، خطا، فشار و بی‌ثباتی، قوی‌تر بیرون بیایند. و این دقیقاً همان جایی است که منابع انسانی از یک واحد پشتیبان، به یک مزیت راهبردی تبدیل می‌شود.

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده

جستجو در مقالات

سبد خرید